شعله های رقصان (قسمت آخر)
...خانه را نیمه تاریک کردم. وسط اتاق نشیمن پشت به شومینه که شعله های زرد و قرمزش فضا را گرم می کرد ایستادم. همراه با دم وبازدم عمیق به تک تک اشیا و گوشه های خانه نگاه می کردم. با صدایی که به تمام قسمت های خانه پخش شود فریاد زدم: «خب؟ نمی دونم چه لذتی از این کارهات می بری، واقعا نمی دونم هدفت چیه؟.......... از کجا پیدات می شه نمی دونم! اما اعتراف می کنم که خوب من و میترسونی» آماده بودم هر آن سر و کله اش پیدا شود. در واقع همین را می خواستم. « بیا بیرون، بیا تکلیفمون و روشن کنیم. من دیگه خسته شدم. بریدم، می فهمی؟» انعکاس صدایم در سراسر خانه طنین انداز شد. بدنم می لرزید، دوباره همه جا را از نظر گذراندم. گرمای فضای خانه بیش از حد به نظر می رسید. «زندگیم و داغون کردی، کارم و ازم گرفتی» مکثی کردم و بعد با لحن خشن و عصبی ادامه دادم:« دستم ! ببین! ...» با دست راست بالا آوردمش و رها کردم. صدایم را بالاتر بردم: « دیگه چی می خوای لعنتی؟.... د بیا بیرون...» با تلاشی مضحک لباسم را که از شدت عرق به بدنم چسبیده بود درآوردم وگوشهای پرت کردم. دستم را توی موهایم بردم و با شدت هر چه تمام تر بیرون کشیدم. «سرم و پایین نگه می دارم، می خوام وقتی بالا میارمش ببینم. آره ! میخوام توی لعنتی و ببینم، میفهمی ؟!...» با چشمان گرد و وحشت زده سرم را بالا آوردم. زنم با چهرهای اندوهناک در چهارچوب در ایستاده بود و شوهر نیمه لختش را که با در و دیوار حرف میزد تماشا میکرد. مستاصل روی زمین نشستم و حرکت گرمای شعله های شومینه را روی پشت عریانم حس میکردم.
در یک موسسه خیریه مشغول به کار شدم. هفتهای چهار روز. بسته ها و کمکهای مردم را تحویل میگرفتم و رسید میدادم می فرستادم انبار. پسرک جوانی هم کمک دستم بود. آنجا کسی از اتفاقی که برایم افتاده بود خبر نداشت و نگاه هایشان با نگاه های همکاران سابقم متفاوت بود. مرا به عنوان کسی می شناختند که بر اثر حادثهای کاملا طبیعی دستش را از دست داده است. یک هفته نگذشته بود که مرا بیهوش توی انبار پیدا کردند. آنجا میان بسته ها و زیر نور کم سوی انباری نشسته بود. همکار جوانم قوز کرده کنار در انباری ایستاده بود. مدیر موسسه که خانم مسن با چشمانی مهربان بود، از بالای عینک باریکش نگاه دلسوزانه اش را از من برداشت و از انباری خارج شد. چند روز بعد یکی از دوستان قدیمی تلفن کرد و ما را برای تعطیلات آخر هفته به خانهشان دعوت کرد. خانه شان ویلایی بود خارج از شهر. ساختمان ویلا در میان انبوهی از درختان سرو و گیلاس قرار داشت. از در ویلا که وارد شدیم مسیر کوتاهی را که با سنگریزه های سیاه و سفید پوشیده شده بود با ماشین طی کردیم. کنار استخری که تا نیمه پر بود توقف کردیم. از ماشین که پیاده شدیم خانم دوستم از توی ایوان برایمان دست تکان داد. ساختمان یک دست سفید بود. ستونهای اطرافش به شکل مارپیچ ساخته شده بودند و پله های آن با سنگ مرغوبی فرش شده بود. بعد از ظهر دل انگیزی بود. باد خنکی که عطر فرح بخش شکوفه های گیلاس را با خود جابه جا میکرد صورتمان را نوازش کرد. همسر دوستم دامن بلند روشنی به تن داشت که در میان وزش باد حالت معصومانه دختران روستایی را در ذهن تداعی میکرد. از پله ها که پایین میآمد اندامش ترد و شکننده به نظر میرسید. وقتی که همسرم را در آغوش گرفت نگاهی گذرا به دستم کرد. سر و کله دوستم با کمی تاخیر پیدا شد. دستهای چوب را با طنابی بسته و به پشت انداخته بود. چوب ها را زیر درختی رها کرد و با تمام وجود مرا بغل کرد. چهره به چهره در سکوتی که تنها موسیقی زوزه باد شنیده می شد تمام زوایای صورتم را از نظر گذراند و گفت: «شنیده بودم ولی باور نمیکردم...» بعد نگاهی به زنم انداخت و دوباره رو به من گفت: « پیر شدی...» بعد برای اینکه موضع را عوض کند زنش را در بازویش جا داد و با اشاره به چوب ها گفت: « برای امشب آتیش قشنگی راه میندازیم...» شب چراغ های اطراف عمارت روشن بود و عظمت آن بیشتر جلوه میکرد. دور آتش روی چهار پایه های چوبی کهنه نشسته بودیم. وسایل پذیرایی بی کم و کاست مهیا بود. شعله های رنگین آتش خودشان را از بین چوب های سرخ به بالا پرتاب میکردند. دوستم لیوان هر دویمان را پر کرد و گفت: « بعد از اینکه از شرکت بیرون اومدم تنها چیزی که برام مهم بود زنم بود. اون موقع بد وضعیتی داشتیم. دکترها کاملا ناامید شده بودن. فقط پیشنهاد دادن ببرمش یه جای ساکت و آروم » جرعه ای نوشید و با پشت دست دهانش را پاک کرد و ادامه داد: « فرداش خونه و ماشین و فروختم و در عرض یک هفته اینجا رو خریدم. حاضر بودم براش هرکاری انجام بدم...» ساکت شد. انعکاس شعله های آتش در چشمانش پیدا بود. نگاهی به زنها انداختم. حرفهای زنانه و خندههای ریز و شیرین. از اینکه میدیدم زنم بعد از مدتی اینگونه بی دغدغه میخندد خوشحال بودم. دوستم چوبی به آتش اضافه کرد و گفت: «مقداری پول اضاف آوردم و دست و رویی به باغ کشیدم و تا تونستم ارتباطم و با شهر قطع کردم...» ته لیوان را بالا آوردم و گفتم: « پس به همین خاطر بود که مدتی خبری ازت نبود !....» لحظه ای خیره به آتش ماند و بعد گفت: « شبها با جیغ از خواب بیدار می شد و دستاش و توی هوا مثل اینکه بخواد چیزی و از خودش دور کنه تکان می داد...» لیوانمان را دوباره پر کرد و رو به زنش با لحنی پر احساس به شکلی که فقط من بشنوم گفت: « اما الان دو سال گذشته، هنوز پیشم هست. بهتر شده. خیلی بهتر...» لحن صدایش آرامش خاصی داشت. دلم می خواست هم چنان برایم صحبت کند. آسمان مملو از ستاره های ریز و درشت بود. به نیم رخ دوستم که رضایتمندی و آرامش بر آن موج میزد نگاه کردم. غرش هواپیمایی بر فضای تاریک اطراف لرزه انداخت. به یکباره در قلبم احساس سنگینی کردم و درد خفیفی در سینه ام پدیدار شد. با فشردن دستم روی قفسه سینه توجه زنم به من جلب شد. احساس کردم صداهایی نامعلوم از اطراف به گوش می رسد، دوستم همچنان با لبخند شعله ها را دنبال میکرد. فضای تاریک پشت زن ها را از نظر گذراندم. بعد به خودم جرات دادم و از بالای شانهام نگاهی به پشت سر انداختم. درختان در سکوتی رعب آور به من چشم دوخته بودند. گویی آنها هم از ترس توان حرکت نداشتند. لحظهای بعد توانستم حضور لرزانش را ببینم. اما ناگهان بی هیچ قصد قبلی چشمانم را برایش تنگ کردم و خشمی غیر منتظره را از خودم بروز دادم. در واقع به نحوی او را به مبارزه طلبیدم. لرزش هایش بیشتر شد و به سمتم حرکت کرد. تنگی چشمانم را بیشتر کردم. ضربان قلبم زیاد شد، لحظه لحظه نزدیک تر می شد. در آن حال تمام حرف های دوستم را از ذهن گذراندم. تمام حوادثی که بر من گذشته بود را به یاد آوردم. با آگاهی عمیقتر نفس کشیدم. به فاصله یک درخت از من رسید که سرم را برگرداندم. از پشت شعله های رقصان به حضور پر معنای زنم که گیسوانش او را ستودنیتر کرده بود نگریستم. بعد به آرامی چشمانم را روی هم گذاشتم و منتظر ماندم...
شعله های رقصان (قسمت دوم)
... یک سال گذشت. در این مدت زندگی ام با وحشت عجین شد. با وحشتی که یکباره در زندگی ام رخنه کرد و ذره ذره وجودم را مال خود کرد. کارم به نصف کاهش یافت. در این مدت اگر حضور من در عقد قراردادی دور از اجتناب بود، یک روز زودتر از راه زمینی عازم می شدم. با چهره ای تکیده و بی روح پشت میز می نشستم و در میان نگاه های پرسشگر طرف های قرارداد که چشم به نیمه چپ من داشتند پای برگه ها را امضایی میانداختم و راهی ترمینال می شدم. در شرکت از آن انسان پرشور و هیاهو که تا وارد می شد همه را سر شوق می آورد خبری نبود. خودم را بیشتر از همیشه در خود یک دستم خلاصه کردم و هم چون شیر پیری که در میان هم نوعانش جایگاهش را از کف داده و گوشه ای زیر سایه ای حسرت وار به دیگران زل میزند، خودم را داخل اتاق کارم محبوس میکردم و تنها با یک دست روی میز به حیات کاری ام ادامه می دادم. راس ساعت قوطی سفید رنگی که محتوی قرص را با انگشت شست باز میکردم، با دقت یکی را به بیرون هدایت میکردم و میبلعیدم. *** دکتر با موهای قهوهای تیره که از پشت آنها را بسته بود، روی صندلی پشت بلندش در میان نور ضعیف آبی اتاق نشسته بود. سیگار را لبه پنجره میان انگشتان مانوس به سیگارش گرفته بود. با چشمان نافذش مرا که در کاناپه ای که هیچ شکل خاصی نداشت فرو رفته بودم به دقت نظاره میکرد. وقتی که برایش توضیح دادم بعد از آن قضیه هر وقت و هرجا شبحی را می بینم که با فاصله خاصی از من ایستاده، سری تکان داد و چیزی با دست چپش در پرونده ام که مثل پرنده بی جانی جلوی رویش بال گشوده بود نوشت. *** زنم نگاه آزرده اش را از سطح آرام چای برداشت و با چشمان روشنی که آرامش غمگینی را به دوش میکشید نگاهم کرد. دستانمان روی میز به هم گره خورد. لب بی رنگش را از هم جدا کرد و مرا در میان دریایی از کلمات و جملات امیدوارکننده شستشو داد، کاری که مدتی ست برای نجات من از دستان این شبح منتظر، به عهده گرفته بود. شب ها در تاریکی اتاق تلاش میکردم که بی توجه به وجود بی جان دستم، حضور مردانه ام را برای زنم با قدرت به نمایش بگذارم، اما در میانه راه وجود بی خاصیتش کنهوار نه تنها به جسمم بلکه به روحم چنگ می انداخت و مرا از اوج لذتی بی حد وحصر به گوشه تخت پایین می کشید. بعد زنم هوشیارانه لب بر گوشم میگذاشت و با نفس های عمیق و تند عاشقانه اش خواب را به چشمانم هدیه میکرد.
صبحی در شرکت کنار پنجره اتاقم ایستاده بودم و ساختمان های غول پیکری که با ظاهری فریبنده سر از زمین برآورده بودند را تماشا می کردم. یکباره صدای غرش هواپیمای پهن پیکری عظمت آسمان خراش ها را در هم کوبید. عرق سردی بر پیشانی ام نشست و قدمی به عقب برداشتم. صدای خنده زشت و زنندهای عبور هواپیما را از فراز آسمان روشن و آبی همراهی کرد. هواپیما در دورترین نقطه ممکن از نظر ناپدید شد و ته مانده ای از خنده فضای پشت سرم را ملتهب کرد. این بار هم با فاصله از من گوشه اتاق ایستاده بود و اطرافش شبیه خاکستر پخش شده در هوا نوسان داشت. گلویم فشرد، زبانم پشت دندان های قفل شده به سان تکه سیمانی جدا شده از دیوار دهانم را خراش داد و به یکباره سوزش عمیقی از سر تا پاهایم شروع به پیچیدن گرفت. هیچ حرکتی که نشان دهد قصد آزار و اذیت مرا داشته باشد در او مشاهده نمی شد. تنها ایستاده بود و چون پری قصه ها لرزان روی امواج دریا آهسته بالا و پایین می شد. چشم که گشودم منشی شرکت با عینک گرد همیشه براقش مرا با دسته ای کاغذ باد می زد. به زحمت به آنها فهماندم زمان قرص است. دوستان کاری ام هر کدام به سمت میزم یورش بردند. هنگام بلعیدن قرص نگاه های تاسف انگیز و مهربان آنها بر من سنگینی می کرد. مرخصی گرفتم. پرونده ها یا نامههای مربوط به من را برایم می آوردند خانه. یک هفته که گذشت کمتر چیزی برایم میآوردند. از دوستی شنیدم کسی را آزمایشی به جایم گذاشته اند. این به نوعی پایان زندگی کاری من بود. وقتی این را به دوستم گفتم، فقط سری تکان داد. سعی کردم منطقی فکر کنم. شرایط را بسنجم و بدون هیچ گونه قضاوتی اوضاع را در ذهنم تشریح کنم. چند روز بعد که شنیدم احتمالا عذر مرا خواهند خواست، زیر چشمی به گوشه گوشه خانه نگاه انداختم. زوایای پنهانش را بررسی کردم و آخر سر رسیدم به دست چپ بی جانم که گویی سال های سال است خوابیده. تنها نقطه قوت زندگی زنم بود. کسی که ناباورانه کنارم ایستاده بود و چهره اش در لطافتی معصومانه پیر می شد. در جاهایی از پوست براق و کمی تیره گونش که لباس آن را نپوشانده بود بوی مطبوعی تراوش می کرد و هر لحظه به چراغ امید رو به خاموشی من جانی دوباره می بخشید.
یک ماه بعد، یک صبح پاییزی سرد، نامه ای به دستم رسید که مرا برای همیشه خانه نشین کرد. زنم پتوی سبز رنگی را روی دوشم که می لرزید انداخت. کنار شومینه با لبخند و یک لیوان چای از من پذیرایی کرد. نامه را نخوانده کناری گذاشت و به لیوان چایش که میان انگشتان خوش تراشش جا خوش کرده بود فوت کرد. صبحی که بعد از آن نامه تاسف بار می رفت با زیبایی ادامه یابد با ظهور شبح لرزان به تیرگی گرایید. پشت سر زنم با همان فاصله دلهره آور به دیدارم آمد. شعله های شومینه قد کشیدند. سرمایی در زیر تو دوید و به سرعت سراسر بدنم را فرا گرفت. وحشت شبیه به ماری از پایم شروع با بالا آمدن کرد. زنم متوجه اوضاع آشفته ام شد. به سمتم خم شد، در آن شرایط عجیب از این موضوع خوشحال بودم که در مرامش نزدیک شدن نیست. دستان زنم را اطراف صورتم احساس کردم و تا خواست به نقطه ای که من با آن خیره بودم نگاه کند او را در آغوش کشیدم و چشمانم را بستم. با پس اندازی که داشتیم و صرفه جویی می توانستیم مدتی را سر کنیم. روزها در خیابان قدم می زدم، روزنامه می خریدم و بعد از اینکه خسته می شدم روی صندلی پارک می نشستم و آگهی ها را می خواندم. مانند کاراگاه ها چهارچشمی اطرافم را می پاییدم. هر لحظه احتمال حضورش بود. در اتوبوس، مترو، مغازه ها. بارها او را بالای دختی دیدم که هماهنگ با لرزش برگها به رقص در میآمد. کنار فروشنده فروشگاه ها می ایستاد و سرم را به دوران میانداخت. در میان مسافران مترو حضورش را بر من تحمیل می کرد و فشار هوای داخل واگن را بر سینه ام تحمل ناپذیر میکرد. ***دکتر با لحن کنجکاوانه پرسید: « از شکل و شمایلش بگو... » نگاهی به دود سیگارش که مواج از گوشه پنجره بیرون می رفت انداختم. سعی کردم تمام صفات ظاهری را که برای یک انسان میتوان بیان کرد را در ذهنم ردیف کنم و از میان آنها شکل مورد نظرم را بسازم، اما تلاشی بود شبیه پرواز کردن در خواب. تا جایی که سرم را میان دو دستم فشردم. *** شبی که زنم خانه نبود تصمیم عجیبی گرفتم.....
شعله های رقصان(قسمت اول)این داستان یکم خرداد 90 در روزنامه عصرمردم به چاپ رسید.
به نام او
وقتی چشمانم را باز کردم خودم را دیدم که دراز به دراز روی تخت افتاده بودم. احساس میکردم تمام بدنم به ملافه و تشک چسبیده و تنها سرم را میتوانستم حرکت دهم. خانمی سرمه ای پوش کنارم ایستاده بود و دفتری فلزی را ورق می زد. بعد با دستش پلکهایم را از هم باز کرد و نور چراغ قوه اش را صاف انداخت داخل چشمم. وقتی که توانستم دوباره همه جا را ببینم، دیدم رفته. سقف اتاق بیش از حد پایین به نظر می رسید. خطوط قرمز و زرد به شکل کمربندی تمام دیوارهای اتاق را در محاصره خود داشتند. زنم چند متر آن طرف تر ایستاده بود و کت بلندش را روی دست هایش جلوی بدنش انداخته بود. با چهره غمگنانهای به من زل زده بود. به طرف آمد، چشمانش قرمز بود و گوشه لبش ضربان داشت. سرش را به صورتم نزدیک کرد و پرسید: « حالت بهتره؟...» صدای خسته و بی رمقش جای هیچ گونه حال خوشی برایم نگذاشت. کمکم کرد بنشینم. اتاق دو تخته بود. دیوارها با رنگ آبی مرده ای نقاشی شده بودند و کف اتاق با موزائیک های لوزی شکل تیره ای فرش شده بود. زنم لباسهایم را از داخل کیف سیاه بزرگی درآورد. کت و شلوار روشن با پیراهنی راه راه. یادم نمیآمد کی اینها را از تن درآورده بودم. خواست دکمه های لباسم را باز کند که ناگهان خودم را عقب کشیدم و اعتراض کردم که: « جریان چیه؟... من اینجا چیکار میکنم؟... لباسم و که خودم می تونم دربیارم!...» بی هیچ حرفی عقب ایستاد و سرش را پایین انداخت. شروع که کردم به باز کردن دکمه ها احساس کردم چیزی در این میان کم است. قاعده کار این طوری نبود. به زنم نگاه کردم، همچنان به کف اتاق خیره بود. خیلی زود به آنچه که غیر عادی بود پی بردم. فقط دست راستم روی اولین دکمه لباسم قرار داشت. طبق محاسباتم برای هر دکمه باید دو دست در یک حرکت هماهنگ دکمه ای را از شکافش عبور دهد. زن زندگی ام مثل ابر بهار اما بی صدا صورتش را آبیاری میکرد. چیزی شبیه دست به من آویزان بود. به یکباره گرمای عجیبی سراسر بدنم را فرا گرفت. دست چپم را به کمک همتایش بالا آوردم و جلوی بدنم روی پاهایم گذاشتم. همان شست، همان اشاره، میانی، انگشتری و در انتها همان کوچک قدیمی. در اتاق باز بود. پسر بچه ای که دستانش را به اطراف باز کرده بود وارد شد. خودش را به چپ و راست خم و راست می کرد. با دیدنش خون در بدنم از حرکت باز ایستاد، ستون فقراتم شبیه یک ستون سنگی سخت پشتم را به درد آورد. احساس کردم چشمانم از حدقه بیرون خواهد زد. پسر بچه دوری در اتاق زد و بیرون رفت. عرق نشستم. چانه ام شروع کرد به لرزیدن. زنم متوجه شد و دست راستم را در دست گرفت. *** « مسافرین محترم ! لطفا برای حفظ ایمنی خود کمربندهای خود را هم چنان بسته نگه دارید، متشکرم...» چراغ های روشن شهر از پنجره پیدا بود. قرص ماه در امتداد پنجره شبیه دکمه سفیدی در زمینه پیراهن سیاه آسمان خود نمایی میکرد. لرزشی در زیر پای همه ایجاد شد. پیرمردی به ساندویچ مرغش گاز زد و با لذت شروع به جویدن کرد. زنی برای همسرش با شعف چیزی توضیح می داد، جوانی خطوط روزنامه را دنبال می کرد، صدای خنده بچه ای فضا را پر کرد. در گوشه ای خون در چهره مردی که دستش در میان دستان همسرش بود به شکل ناباورانه ای جمع شده بود. بینی اش به طرز غیر طبیعی تیز شده بود. همسرش گفت: « اینا طبیعیه !...نگران نباش !... بگم برات آب بیارن؟... » مرد لحظه ای خودش را از پشتی صندلی اش جدا کرد و به رو به رو زل زد. احساس میکرد چهره اش در حال ذوب شدن است. با وحشت به پنجره نگاه کرد، دیگر شهری در کار نبود. سیاهی مطلق و در امتداد پنجره چراغی قرمز رنگ که خاموش و روشن می شد. با چشمانی گرد به چهره خودش که در زمینه پنجره پیدا بود چشم دوخت، دید که آهسته آهسته سایه ای سیاه رویش را می پوشاند و او را در خود می بلعد. همسرش گفت: « بیا عزیزم، زحمت کشیدن آب برات آوردن...» در همان لحظه تکانی تمام صندلی ها را به لرزه درآورد. مرد فریادی زد : « نه !...» و از جا بلند شد و لیوان پلاستیکی آب روی زن خالی شد. *** احساس می کردم تخت می لرزد، به سختی و با صدایی که به زحمت از دهانم خارج می شد پرسیدم: « بقیه چی شدن؟...» زنم دستانش را به دورم حلقه کرد و همراه با گریه گفت: « اصلا اتفاقی نیافتاد، تو فقط ترسیده بودی. همین !...» خودم را از میان بازوانش خارج کردم و گفتم: « ولی ما افتادیم...» سرش را تکان داد و با لحنی تاسف بار جواب داد : « نه، همه چی عادی بود، تو فریاد زدی و از هوش رفتی !...» لحظه ای ناباورانه به زنم و بعد به دست چپم نگاه کردم. دریغ از ذره ای احساس. به تک تک انگشتانم چشم دوختم، تلاش کردم ارتباطی میان آنها و ذهنم برقرار کنم ولی بی فایده بود. این بار که زنم دکمه هایم را باز میکرد تنها به مژه های بلندش نگاه میکردم که شبیه گلبرگهای گلی پژمرده به سمتی خم شده بود و آبی چشمانش در اشک غوطه ور بود. از اتاق که خارج شدیم دوباره پسرک را دیدم که به ما نزدیک می شد. از میان پرستارها و سایر مردم داخل راهرو خودش را با دستانی باز عبور می داد. از کنار من گذشت، بال سمت چپش به من برخورد کرد، چرخ هایش را باز کرد و به آرامی در کنار مادرش به زمین نشست. زنم دست راستم را به نرمی فشرد. در عمق چشمانش مهربانی مادرانه ای موج می زد. کف کفشم به زمین کشیده می شد و سرتاسر بدنم را پوششی از یاس احاطه کرده بود.....
درمانده...
به نام او
امشب هم مانند شبهای گذشته در کوچه های شهر مشغول پرسه زدن بود. شلوغ بودن خیابان ها را می توانست از رفت وآمد زیاد آدم ها حدس بزند. در فکر پیدا کردن یک سطل زباله بود تا چیزی برای خوردن دست و پا کند. کنار جدول خیابان در جهت عکس حرکت ماشین ها راه می رفت. به هر دریچه فاضلاب که می رسید می ایستاد و داخلش را نگاه می کرد. صداهای عجیب و غریب همرا با جیغ موش ها توجه اش را به خود جلب می کرد. در افکار خودش غرق بود که ناگهان صدای وحشتناک بوق یک ماشین او را متوجه وضعیتش کرد. بیش از اندازه از جدول فاصله گرفته بود. به سرعت خودش را از تیررس ماشین دور کرد. کنار یک تیر چراغ برق ایستاد، قلبش به شدت می تپید. یک لحظه به یاد زمانی افتاد که سوار یکی از همین ماشین ها می شد و سرش را بیرون می کرد و با توجهی خاص به اطراف و آدم هایش نگاه می کرد.
در فاصله چند قدمی اش یک سطل زباله دید که مملو از آشغال های مختلف و ته مانده غذا بود. به سرعت خودش را بالای سطل رساند. معمولا عادت داشت وقت زیادی برای پیداکردن یک غذای مناسب صرف کند. هر چیزی را نمی پسندید. اما امشب باید خیلی زود تصمیم خودش را می گرفت، چون آدم هایی که این منابع غذایی را خالی می کردند در حال رسیدن بودند.
یکی از کوچه های تاریک همان اطراف را برای خودن و استراحت کردن انتخاب کرد. زیر چراغ کم نوری مشغول خوردن شد. هنوز زمانی نگذشته بود که ناگهان احساس کرد تمام بدنش سرد شد. کار از کار گذشته بود، تمام و کمال خیس شده بود. از یکی از طبقه ها سطل آب بد بویی درست همان جایی که او ایستاده بود ریخته شد. تمام شام امشب خیس و غیر قابل خوردن شده بود. دستانش را به سر و صورتش کشید تا خودش را خشک کند. هیچ گاه به یاد نداشت در جایی که زندگی می کرد این گونه بی هوا خیس شده باشد؛ به جز هنگام حمام شدن. ظروفی که در آن غذا می خورد را از یاد برده بود. دیگر ظرف غذا و جای خواب نرم و راحت و نوازش برایش معنا نداشت.
مبهوت و خسته و گرسنه به گردش خود در کوچه ها ادامه داد. به دسته ای از هم رده های خود برخورد کرد، که داشتند برای بدست آوردن حاکمیت خود در کوچه ها برای یکدیگر شاخه و شانه می کشیدند. با نازک کردن چشم به او فهماندند که جایش اینجا نیست. چه تصور باطلی از هم رده های خود در گذشته داشت.
چشمک زدن چراغی از دور توجه اش را جلب کرد. بوی خوب غذا به مشامش رسید. بر قدم های خودش افزود. به مغازه ای بزرگ با شیشه هایی شفاف رسید. از پشت شیشه داخل را زیر نظر گرفت. صورتش را به شیشه چسباند و خوردن گوشت توسط آدمها را مشاهده می کرد. صدای شکمش را می شنید. اما همرا آن، صدای خفیف یک آشنا و یا خرناسه یک دشمن را شنید. آرام سرش را برگرداند،
گرسنگی را از یاد برده بود؛ چون بر این موضوع کاملا واقف بود که هیچ سگی با یک گربه مهربان نیست....
کارت تبریک...
مرد کنار در اتاق ایستاده بود و به شکم سفید رنگ پسرش که گوشی دکتر رویش جابهجا میشد نگاه میکرد. زن بالای سر پسرک روی تخت نشسته بود و با چهرهای مضطرب موهای سیاه پسرش را نوازش میکرد. با چشمانی نگران به ساعت دیواری روبرویش نگاهی کرد. ساعت از دو نیمه شب گذشته بود. مرد پای پیاده تا چهار خیابان پایینتر دویده بود و با دکتر برگشته بود. پسرک تند تند نفس میکشید و دکتر عمیق. چهرهی خیس پسرک زیر نور بی فروغ اتاق میدرخشید. دکمه های جلیقه دکتر باز بود و کلاهش روی زمین جلوی پای مرد به پشت افتاده بود و توی سیاهی کف اتاق پنهان بود. دکتر سرنگ را روی حوله کنار دستش گذاشت. مرد دستمالی روی گردن و پیشانیاش کشید و گفت: «دکتر؟... » زن چشم از پسرش برداشت و از کنار شانه های دکتر که چهره اش را می پوشاند با نگاهی مملو از درماندگی و یاس از مرد خواست که دکتر را به حال خودش بگذارد. دکتر ریش بزی پرپشتی داشت و وسط سرش خالی بود. مچ دست پسرک را گرفت و به ساعت دیواری نگاه کرد. زن و مرد هم به ساعت خیره شدند. کاغذ دیواری ها کهنه بود. قسمت بالای بخاری دود نشسته بود. کف اتاق از کفپوش نامرغوبی پوشیده شده بود که با جابهجا شدن دکتر صدا میکرد. پشت سر زن کمد بلند و کتابخانه کوچکی قرار داشت. کتابها به شکل نامرتبی چیده شده بودند، آنقدر نامنظم که مصنوعی به نظر میرسیدند. دکتر دست پسرک را روی تخت آرام رها کرد. مرد سرجایش جابهجا شد و گفت: «خب دکتر؟...» این بار زن نگاهش نکرد. دکتر به زن لبخندی زد و دکمههای جلیقه اش را بست. بعد رو کرد به مرد گفت:« به موقع اومدید دنبالم، تا صبح راحت میخوابه...» بعد چشم انداخت به سیاهی پشت پنجره. باد زوزکشان از میان درختان پیاده رو عبور میکرد وگاهی خودش را به شیشه میکوبید. زن دکمههای پیرهن پسرش را بست. نفس های پسر رو به آرامی می رفت. مرد کت روشنی به تن داشت که آخرین دکمه اش به نخی آویزان بود. مرد گفت: «متشکرم دکتر، نمیدونم چطور از شما تشکر کنم...» دکتر گوشی اش را داخل کیف گذاشت، کاغذی به دست مرد داد و سینه اش را صاف کرد گفت: «داروها یادتون نره...» بعد مثل اینکه به یاد چیز مهمی افتاده باشد نگاهی به زن کرد. زن سرش را تکان داد. دکتر به سمت پسرک چرخید و به او نگاه کرد، اما چشمانش نشان میداد حواسش جای دیگری ست. زن ایستاد و دستهایش را جلوی بدنش درهم کرد. مرد منتظر بود دکتر حرفی بزند. دکتر برگشت بالای سر پسرک. همان جایی که او را معاینه کرد. انگشتش را روی شقیقه اش گذاشت. کمی عقب رفت. مثل کسی که هنگام زمین خوردن تعادلش را حفظ میکند. زن گفت: «دکتر ممنونم. شما جون پسرم و نجات دادید. کارتون واقعا انسانی بود...» صدایش آرام و دلنشین بود. بعد به مرد اشاره کرد. دکتر توجهی به حرف های زن نکرد. مرد درحالی که کمی دستپاچه شده بود گفت: «بله واقعا همین طوره...» بعد دستش را روی موهایش کشید و با لبخندی غمناک ادامه داد: «حقیقت اینه که من مدتی هست که بیکار شدم، البته موقتی هست...» دکتر چهره ای متفکرانه به خود گرفت و دوباره به جایی بیرون خیره شد. باد شدیدتر شده بود. صدای بهم خوردن در و پنجره ها به گوش میرسید. مرد نزدیک تر شد. زن از نگاههای دکتر مضطرب شد. نمیتوانست پیش بینی کند. مرد با زبان لبش را خیس کرد گفت: «می دونید داستانش یه کمی طولانی و عجیبه...» مکثی کرد و به زن نگاه کرد. زن با نگاه تشویقش کرد. مرد قدمی دیگر به جلو برداشت، خواست دنباله حرفش را از سر بگیرد که متوجه شد پایش روی چیزی رفت. به زیر پایش نگاه کرد. دکتر نفس عمیقی کشید و گفت: «احتمالا بارون میاد...» مرد خم شد و کلاه سیاهی که یک طرفش خم شده بود را بالا آورد. دکتر سرش را به سمت در اتاق برگرداند. در یک لحظه چشمانش از شادی برق زد. با لحنی پرشور گفت: «آه خدای من! کلاه من دست شماست...» جلوی مرد ایستاد و آن را گرفت گفت: «می دونید، من دیروز پنجاه ساله شدم. یه جشن ساده بود، فقط من وهمسرم، بچه هام اینجا نیستن ولی برام کارت تبریک فرستادن..» نگاهی به زن انداخت و با تبسم گفت: «این کلاه هدیه همسرم هست، اون واقعا زن خوبیه...» بعد کلاه را روی سرش گذاشت. چهره اش در سایه ای از آسودگی که برای زن ومرد غریب بود فرو رفت، مثل اینکه افکارش از یک طوفان سهمگین به یک آرامش تازه رسیده باشد. مرد دکتر را در سکوتی که تنها شایسته آن لحظه بود بدرقه کرد. زن کنار پنجره ایستاد، باران شروع به باریدن کرده بود و باد همچنان خیابان را در قبضه خود داشت. دکتر کلاه را روی سرش محکم گرفت و با قدم هایی مطمئن در سیاهی نیمه شب ناپدید شد...
دل نوشته...
انتهای جاده...
به نام او
زنان در قاب عکس(قسمت آخر)
خیابان خلوت بود و خنک. جان می داد برای پیاده روی. یک راست رفتم سمت ماشین، حوصله دربستی نداشتم.......
زنان در قاب عکس(قسمت دوم)
ادامه دارد
زنان در قاب عکس(قسمت اول)
مرد خوش پوشی آخرین مسافر امروزم بود. توی تاریکی شب و سیاهی داخل ماشین یقه سفید و برق چشمانش را می دیدم. از صبح تا حالا این سومین دربستی بود که سوار می کردم. به نظر می رسید آدم حسابی باشد، دسته ی کیفش را با انگشتان کشیده اش گرفته بود. امروز کم حرف زده بودم. این موقع از شب دهانم هنوز خیس بود وکلمات زیادی توی بزاق دهانم شناور. مرد حواسش کاملا به بیرون بود. هر از چند متری که از زیر یکی از چراغ های خیابان می گذشتیم برای لحظه ای خطوط چهره اش نمایان می شد. هم سن خودم بود، پیشانی بلندش زیر موهای درهم و برهمش پنهان بود و نوک بینی باریکش زیر نور برق می زد. از شیشه جلو نگاهی به آسمان انداختم و گفتم: بعید نیست بارون بیاد... عکس العملی نشان نداد، خیابان روبه خلوتی بود و مغازه ها رو به خاموشی.خیلی دلم هوس کرده بود لحن صدایش را بشنوم، از آن راننده هایی هستم که زود جیک وپیک مسافر را در می آورم. مخصوصا اگر دربستی باشد. البته باید اول از همه نگاهی به قد و قواره ی طرف بیاندازم و بعد حرفی بزنم. اگر دیدم خیلی تو دار و بی صداست خیلی گیر نمی دم، ولی بالا بره پایین بیاد باید لحن صدایش را تحویلم دهد بعد پیاده شود. ناگهان صدای آژیر ماشین پلیس تعداد زیادی از حرف ها و کلمه های بزاقم را بخار کرد. ماشین پلیس به سرعت از کنا ما رد شد. از فرصت استفاده کردم، سری تکان دادم و گفتم: این روزا دزد زیاد شده آقا! همین چند روز پیش خونه ی همسایه ما رو خالی کردن! ...از کجا می دونید دنبال دزد بودند؟ پایم روی پدال گاز سست شد، از توی آینه دیدم که به پشت گردنم نگاه می کند. لحن صداش کمی نرم و نازک بود ولی در کل بد نبود. ...هیچی همین طوری گفتم! روبروی یک آپارتمان چند طبقه پیاده شد. در ماشین را که بست باریکی هیکل و بلندی قدش پیدا شد.
فردا صبح اولین مسافری که سوار شد گفت: ببخشید آقا این کیف کف ماشین افتاده! یه خانم معلم بود. چون همیشه روبروی یک دبیرستان دخترانه پیاده می شد حدس می زدم معلم باشد. یک کیف جیبی بلند مردانه بود. یک لحظه به یاد دیشب و آن مسافر قد بلند افتادم. خانم معلم سوار بود، یک آقای ریشی اخمو با پلاستیکی پر از کاغذ و کنارم یک سرباز خواب آلود. کیف را گذاشتم روی داشبورد. به احتمال زیاد رفته بود توی همان آپارتمان. پشت چراغ خطر صدای خش خش پلاستیک مرد اخمو که به خاطر نفس کشیدن بود می رفت روی اعصابم. اول صبح حوصله آدم های بدعنق را ندارم. تازه بدجور فضولی افتاده بود توی جانم تا ببینم توی کیف چیست. مثل همیشه که ثانیه شمار به عددهای آخرش می رسد صدای بوق ماشین ها سر به فلک می کشد، این بار هم تکرار شد و سرباز بی نوا تکانی خورد و چرتش پاره شد. باید بیشتر معطل می کردم ببینم آخرش توی آپارتمان می رود یا نه! بعد از اینکه ماشین خالی از مسافر شد، کناری ایستادم و کیف را مثل کتاب باز کردم. بوی عطر تندی پرزهای بینی ام را سوزاند. داخل کیف چند تا عکس خانم های جور واجور بود که بعد دقت کردم دیدم همه یک نفرند، فقط لباس هایش فرق کرده، با چند تا کاغذ سفید که روی یکی از آنها نوشته بود: آپارتمان زیبا واحد شش... به اطرافم نگاهی انداختم و کاغذها و عکس ها را برگرداندم سرجایش و کیف را گذاشتم زیر صندلی خودم. ادامه دارد.....
هیچ وقت پزشک را به حساب نمی آوریم!...
پسر بچه ای که روبروی من نشسته بود سرگرم بازی با گوشی موبایل پدرش بود. از برق چشمان و حرکت های ناگهانی پاهایش که از سر شوق بود می شد حدس زد که درگیر یک بازی هیجان انگیز است. پدرش رنگ پریده و عرق نشسته با چشمانی نیمه باز به نقطهای نامعلوم روی دیوار پشت سر من خیره مانده بود. خانم منشی سر از جدول امروزش در نمی آورد، ته مداد را داخل مقنعه اش می گرداند و حروف را روی لبش بی صدا جابه جا می کرد. چند مجله و روزنامه تاریخ گذشته بی هیچ نظم و ترتیبی تمام سطح میز شیشه ای لک دار وسط اتاق انتظار را پوشانده بودند. دوباره تمام جواب های آزمایش و دفترچه بیمه پیرزن پخش زمین شد. مرد که دم و بازدم خسته اش حکایت از شدت بیماری اش داشت، نگاهی به پسرش انداخت و سرش را در جهت گلهای مصنوعی کنارش که هیچ احساس زیبایی را در انسان زنده نمی کرد خم کرد، خانم منشی نگاه تندی به پیرزن انداخت، اما پس از مکثی کوتاه لبخندی پهنای صورت کوچک و رنگ پریده اش را فرا گرفت و سپس با شوقی کودکانه قلم را روی خانه های جدول حرکت داد. پیرزن چادر و اسناد زندگی اش را یکجا از زمین جدا کرد. سرخی چهره اش در میان تاریکی چادر مثل پرتاب شدن یک ستاره در سیاه چالی ناپدید شد. ساعت از ده شب گذشته بود، اجزای صورتم را با خمیازهی عمیقی در هم کردم. در اتاق معاینه باز شد. مردی میان سال با موهایی رنگ کرده و چهرهای اخمو و غرق در صحبتهای دکتر از اتاق بیرون آمد. از جلوی ما رد شد و همان طور که با قسمتی از پیراهنش که از شلوارش بیرون مانده بود کلنجار می رفت خداحافظی سردی از منشی کرد و بیرون رفت. همه چشم به دهان منشی دوخته بودیم، حتی پسرک هم دست از بازی کشیده بود و مظلومانه گردن کج کرده بود که پدرش را برنده این بار برنده اعلام کند، پیرزن زیر لب دعا می خواند و خودش را روی صندلی عقب و جلو می کرد. مرد با حالتی نزار و سری که هر آن احساس می کردی از روی بدنش خواهد افتاد گوش هایش را تیز کرده بود، چشمانم را روی روزنامه ها انداختم. پیرزن زودتر از من اینجا بود. منشی سرس را بلند کرد و رو به پیرزن گفت: « مادر شما برید تو! » پیرزن مانندکسی که بعد از سال ها دعایش مستجاب شده باشد دوان دوان خودش را به تاریکی راهرو منتهی به اتاق معایه رساند و در میان سفیدی در اتاق ناپدید شد. پشت در نوشته بود: لطفا موبایل خود را خاموش کنید... پسرک گوشی را از سر اجبار بین پاهایش گرفته بود و بی هدف دکمه هایش را فشار می داد. پدرش شده بود شبیه بیمار ابوعلی سینا که در قاب بالای سرش آویزان بود. یکی از روزنامه ها نوشته بود: « واکسن آنفولانزای نوع آ .........................» بقیه اش زیر صفحه ای دیگر پنهان شده بود. بوعلی با چهره ای مهربان ظرفی را نزدیک دهان بیمار نیمه عریان گرفته بود. خودم را داخل کاپشن قهوه ای ام فرو کردم و مزه تلخ دارو را انتهای گلویم حس کردم. «راهپیمایی پرشور مردم گواتمالا بر علیه سیاست های خصمانه.....................» که پیرزن خدا خدا کنان به جمع ما پیوست. منشی خمیازه و دستش را به سمت من نشانه رفت و من مانند یک دونده آماده صدای شلیک. در پایان خمیازه اش گفت: « شما آقا! ...» صحنه آهسته شد، شبیه سکانس حساس در یک فیلم. بلند شدم، دوربین مرا از جلو نشان می داد، پلک زدن من، موج چادر پیرزن، حرکت نوک مداد روی خانه های جدول، بالا و پایین رفتن گلوی مرد و درانتها ورود من به تاریکی راهرو. خستگی در سیمای دکتر به وضوح قابل رویت بود، ولی سرسختانه مقاومت می کرد. در حین معاینه حواسم کاملا به بیرون بود، به تکیه دادن پسر به پدرش، به سکوتی که هیچ یک از سه سکنه اتاق انتظار توان شکستنش را نداشتند و به هوای سنگین محبوس میان دیوارهای مطب. دکتر یکی از صفحه های سفید دفترچهام را بدون هیچ گونه توقفی با حروفی به هم پیوسته و درهم سیاه کرد. بعد با لبخندی که در این موقع شب هیچ نشانی از مهربانی در آن یافت نمی شد مرا بدرقه کرد. در تاریکی راهرو سر و وضعم را مرتب کردم و وارد روشنایی شدم. جدول به بن بست رسیده بود و کاری از کسی ساخته نبود. پدر و پسر بدون صدور مجوز از منشی رهسپار دیار امید شدند. اتاق انتظار خالی از سکنه شد. منشی با یک چشم دفترچه مرا مهر و با دیگری نوک مداد را درون یکی از سیاهی های جدول فرو کرد. دفترچه را که به دستم داد از اتاق معاینه صدای زنگ موبایل بلند شد. من و خانم منشی به یکدیگر نگاه کردیم......
روزی سخت و شبی زیبا
با صدای باز شدن در بچه ها به سمتش دویدند، کیف قهوه ای رنگ خاک خورده اش را زمین گذاشت و هر دو آنها را بلند کرد و بوسید. دختر کوچکش با دستان ظریف خود گچهای به جا مانده از کلاس را از روی پیشانی اش پاک کرد و پسرش سر را روی شانه های خسته اش گذاشت.
تبلیغات